ترانه
اگه یه روز بری سفر...
سلام دوستان سی و یکم فروردین ماه یکهزار و سیصد و نود و یک بشنو اندرز ز من ای تازه جوان، کاین اندرز حاصل تجربت عمر ،ز پیر کهنی است درد را دانا ز آغاز ،علاج اندیشد نه در آنجا که نورسته گیاه ،خاربنی است قطره قطره که چو در هم پیوست سیل دریا ، خطر خانه ز بنیاد کنی است ( وحید دستگردی ) بار ها و بارها اسمشو شنیده بودم و می دونستم که یه جاییه که خیلی ها یی که آنجا زندگی می کنند دوستش ندارند و دلشون نمی خواد آنجا بمونند و بزرگترین آرزوشون اینه که یه روزی از آنجا بیان بیرون. چهار شنبه شب ساعت حدود 10 بود که مریم تماس گرفت که اگر موافقی یک برنامه یک روزه اجرا کنیم . و قرار شد بریم سرای سالمندان کهریزک راستش تصورش هم برام سخته که یه عالمه برای بچه هات زحمت بکشی و آنها را به یه جایی برسونی و در آخر مجبور باشی تک و تنها یه جایی زندگی کنی که محیطشو دوست نداری و دیگه کسی هم نیاد بهت سر بزنه. ساعت 8 صبح از جاده قدیم به سمت کهریزک حرکت کردیم و مسیر مناسبی برای رکاب زدن نبود . همه ماشین های سنگین از آنجا رد می شدند و جاده هم باریک بود بعد از رد کردن بهشت زهرا تابلوی شهر تاریخی کهریزک نمایان شد برای اینکه مطمئن باشیم که مسیر را درست میریم از یک خانمی سئوال کردیم و وقتی خواستند جواب ما را بدهند متوجه شدیم که متاسفانه ناشنوا بودند ولی می تونستند راحت لبخوانی کنند و جواب مارا هم با کمی لکنت دادند . و جالبتر از همه این بود که دوچرخه داشتند و خیلی هم دلشون می خواست که رکاب بزنند ولی ظاهرا" به خاطر اینکه شهر کوچیک بود و هنوز فرهنگ دوچرخه سواری خانم ها جا نیافتاده بود نمی تونستند. البته از نظر من برای آن خانم یه کمی خطر ناک بود چون ما که صدای ماشین ها را می شنویم گاهی راننده ها غافل گیرمون می کنند ولی راه حلهای دیگه ای هم هست. بعد از گرفتن آدرس باید یک مسیر فرعی را رکاب می زدیم که فضای قشنگی داشت دو طرف جاده زمین های زراعی و سرسبزبود و وسط بلوار ، تابلوهایی بود که شعارهای مرتبت با سرای سالمندان روی آن نوشته شده بود. به درب اصلی که رسیدیم گفتند که باید تا ساعت ملاقات صبر کنید وساعت ملاقات ازساعت 2 شروع می شد. فضای داخلی انجا خیلی خوب بود شبیه پارکهای خودمون یعنی محوطه سر سبز و گل و درخت ونیمکت و حوض وقفس حیوانات مختلف( شتر مرغ وفنج و طوطی و ...) و سالن ورزش داشتند و غرفه هایی برای فروش خوراکی . در کل فضایی شبیه ، مثلا"پارک ساعی و سالن جداگانه ای بود که داخل آن سالن کارگاههایی مثل (قالیبافی و معرق و سفالگری و حتی عکاسی و ........). تابلویی که در کارگاه نسب شده بود داخل محوطه ساختمانهایی بود که یک سالن بزرگ داشت و اتاقهایی با تخت های فلزی و تابلوهایی که بالای سر هر تخت زده شده بودو اسم و مشخصات و اگر کسی رژیم غذایی داشت روی آن تابلو نوشته بودند. اجازه عکاسی یا فیلمبرداری نمی دادند و حتی با روابط عمومی هم که صحبت کردیم گفتند باید نامه داشته باشید و ...افراد معلول زیر 50 سال در یک محوطه بودند و بالای 50 سال در محوطه دیگه و یک قسمت هم برای متعهلین بود. ساعت ورود که اعلام شد وارد محوطه شدیم ودوچرخه هامون را قفل کردیم و چند دقیقه ای توی حیاط روی نیمکت ها نشستیم وهمشون دوست داشتند از گذشتشون برامون تعریف کنند و اینکه کجاها رفتند و الان دیگه نمی تونند هیچ جا بروند و بچه ها دیر به دیر بهشون سر می زنند و حتی می گفتند قبلا" افراد نیکوکار بیشتر بهشون سر می زدند ولی توی یک سال اخیر تعداد مراجعه کنندگان کمترشده وبیشتر همه به صورت مالی کمک می کنند. میوه که تعارفشون می کردیم بر نمی داشتند و می گفتند به ما میوه می دهند و لی بعضی هاشون از کم بودن گوشت توی غذا شون شکایت داشتند که نمی تونم در این مورد قضاوت کنم ،چون توی سنین بالا معمولا" گوشت قرمز را توصیه نمی کنند و شاید به خاطر رژیم غذاییشون بوده که بهشون گوشت نمی دادند . لباسهاشون تمیز و مرتب بود و بیشترشون از دست درد و پا درد شکایت می کردند و یه عالمه غصه داشتند که اگر ساعتها پیششون می نشستید باز هم حرف برای گفتن داشتند . کارگاه(عکسها با موبایل گرفته شد) وقتی فضای انجا رادیدم یک لحظه یاد زمانی افتادم که می رفتم دانشگاه و یاد خوابگاه. اتاقهای 5 الی 6 و گاهی 8 نفره و آدمهای متفاوت با فرهنگهای مختلف و باید خیلی چیزها را تحمل می کردی تا می تونستی در آرامش زندگی کنی و در غیر این صورت همش باید در حال جنگ می بودی. زندگی آنها هم همین طور بود مثلا" توی اتاق دو نفر با هم قهر بودند و کاری به هم نداشتند وتوی یه اتاق دیگه خیلی صمیمی با هم رفتار می کردند . بالاخره وقتی سن بالا می ره یه کم تحمل آدمها هم کم میشه وشاید چون اجبار بود براشون سخت می گذشت. البته خیلی ها هم راحت با قضیه کنار آمده بودند . چه شکایت کنم از ضعف بصر در پیری که بصیرت عوض ضعف بصر داد مرا فضای آنجا برای من خیلی سنگین بود و وقتی توی سالن رد می شدی این جمله را بارها از زبونشون می شنیدیم که قدر جوانیتونو بدونید . آقا علیرضا وتابلوی فرشی که بافته بود وارد حیاط که شدیم علیرضا ( آقای 37-40 ) ساله ای که روی ویلچر نشسته بود به همراه دوستش آقایعقوب جلو آمد و شروع به صحبت کرد و ما را به قسمتهای مختلف برد و از مسئول کارگاه خواست که داخل کارگاه را به ما نشان بده و خودش یک تابلوی فرش را بافته بود که تقریبا" آخراش بود . وقتی از همه قسمتها بازدید کردیم آقایعقوب ما را به بستنی مهمان کرد و هرچی اصرار کردیم ،گفتند که شما آمدید پیش ما و مهمان ما هستید وما هم تسلیم شدیم . همه چیز در ظاهر خوب بود ولی به نظرم وقتی دلت خوش نباشه اگر توی قصر هم زندگی کنی ، احساس شادی نمی کنی . و دلخوشی همشون دیدن بچه هاشون و زندگی توی خونه خودشون بود. روز ششم،دهم فروردین هزارو سیصد و نود و یک بوشهر خوشبختانه بدون هیچ دردسری جا مون هماهنگ شد و وسایل را گذاشتیم و تا ظهر مشغول لباس شستن و حمام و درست کردن نهار و ...بودیم و بعد هم رفتیم کنار ساحل آنجا رکاب زدیم . یک خانواده شیرازی ما را به صرف چای دعوت کردند و جالب بود که یه تنبک داشتند و خانم خانه می زد و برادرش می خوند و دخترشون هم هنر نمایی می کرد و چند تا موزیک برامون اجرا کردند و ما هم فیلم گرفتیم و در کل خانواده شادی بودند و بعد از یکی دو ساعت رفتیم دنبال بلیط برگشت که هر جا تماس می گرفتیم می گفتند دو تا بیشتر بلیط نداریم و یا 16 به بعد بلیط هست و برگشتیم خونه و با یکی دو تا از دوستامون تماس گرفتیم که اگر می تونند از طریق اشناهاشون برامون بلیط بگیرند که بازم نشد و رفتیم سمت آژانسهای داخل شهر و خوشبختانه یک اقایی ما را برد و خودشون رفتند صحبت کردند و تونستیم برای یازدهم با وی آی پی بلیط را تهیه کنیم. تربیت بدنی بوشهر بعد از تهیه بلیط من با داییم تماس گرفتم چون آنها هم قرار بود مسیر تهران به اهواز و بعد بوشهر به شیراز را با ماشین سفر کنند و آنها هم خورموج بودند و قرار شد بیان بوشهر و یه کمی با هم شهر را بگردیم . ساعت 8 بود که آمدند و رفتیم یه کم بازار های شهر و گشتیم و قسمت بافت قدیمی شهر را دیدیم و شایان ذکر است که باران همچنان نم نم می آمد و رفتیم سمت یه محوطه تفریحی که ساحل مثلا" بکری داشت که قبل از ما همه آمده بودند آنجا و دیگه از بکری در آمده بود ولی ساحل شنی بود و صدف داشت و خیلی تمیز تر از جاهای دیگه بود . خیلی خوب بود و خوش گذشت و حدود ساعت 12 بود که برگشتیم تربیت بدنی و مریم و مهسا تا دیر وقت داشتند صحبت می کردند و وسایلا رو جمع می کردند و منم خواب بودم. روز هفتم ،یازدهم فروردین هزارو سیصدو نود و یک بوشهر -تهران هزینه بلیط 35000 تومان ساعت حرکت 1 باران بوشهر صبح بعد از خوردن صبحانه و بستن بارهامون ساعت 11.5 از تربیت بدنی به سمت ترمینال حرکت کردیم و باز هم تا پامونو ازدر گذاشتیم بیرون باران شروع شد و جالب بود برامون که آخر سر هم توی باران شدید تا ترمینال رکاب زدیم و سر راه برای نهار ماهی شکم پر و قلیه میگو گرفتیم و رفتیم توی ترمینال و اول لباسهامونو عوض کردیم و بعد نهارمونو خوردیم و سوار اتوبوس شدیم و به سمت تهران حرکت کردیم.ساعت 6 صبح رسیدیم ترمینال جنوب وبه سمت خونه رکاب زدیم و جاتون خالی سر راه حلیم گرفتیم با نان تازه و رفتیم خونه مهسا و یه صبحانه مفصل خوردیم و بعد وسایلمونوتفکیک کردیم وهر کسی رفت خونه خودش. خیلی سفر جالبی بود کلی اطلاعات جدید کسب کردیم و یه عالمه جاهایی را که هیچ وقت ندیده بودم را دیدم و جالب بود که این همه دلمون می خواست تجربه یک روز زندگی با عشایر را داشته باشیم و ظاهرا" نشده بود ولی بعدا" فهمیدیم که خانواده آقای حسن پور قبلا" به صورت عشایری زندگی می کردند و سادگی و صمیمیت و صداقت را توی رفتار همشون می دیدیم . دوست داشتم همیشه در سفر باشم چون وقتی این جوری سفر می کنی هیچ کدام از روزهای زندگیت مثل هم نیست و هر روز یه اتفاق تازه و غیر قابل پیشبینی برات می افته که هیچ موقع تصورش را هم نمی کنی و پر از هیجانه ویه عالمه دوستای جدید پیدا می کنی و با فرهنگ و رسوم مختلف اشنا می شی و دغدغه هات با زندگی الانت فرق می کنه و دیگه استرس کار و ... را نداری .خلاصه خیلی خوبه آدم متفاوت زندگی کنه . در پایان هم از دوستای خوبم مهسا و مریم تشکر می کنم و امیدوارم هر چه زودتر گزارش سفر های دیگمونو براتون بنویسم البته می دونم توی نوشتن خیلی ضعف داشتم ولی به بزرگواری خودتون ببخشید. روز پنجم ، نهم فروردین ماه سال هزارو سیصدو نود و یک کازرون بازدید از شهر تاریخی بیشابور غارشاپور شهر تاریخی بیشابوربا وسعتی نزدیک به دویست هکتار جزءاولین شهرهای ایران باستان است .به دستور شاپور اول ساخته شد و نحوه ساخت آن بر روی ستونهای یاد بود مرکز شهر نوشته شده است. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ صبح زود بیدار شدیم سریع آماده شدیم بریم سمت بیشابور. هوا ابری بود و نم نم بارون می آمد شهر بیشابور هم جای دیدنی بود و فضای بسیار زیبایی داشت. گلهای شقایق همه جا خود نمایی می کردند و به منطقه زیبایی خاصی داده بود . شهر بیشابو(همه عکسها از روی فیلم گرفته شده) ستونهای اصلی شهر بیشابور ستونهای اصلی مرکز شهر هم خیلی جالب بودند و وقتی به مرکز شهر رسیدیم باران خیلی شدید شدو ما رفتیم توی یه اتاقهای کوچیکی که فکر کنم خونه های قدیمی شهر بود و پنجره اتاقها رو به ستونهای اصلی شهر بود و هر چی منتظر شدیم باران بند نمی آمد و ترجیح دادیم برای اینکه زمان را از دست ندیم به راهمون ادامه بدیم . خانه های شهر بیشابور یک موزه هم داخل شهر بیشابور بود که از وسایل و آثار قدیمی مثل ظروف و کوزه و وسایل تزیینی و .... که آنجا هم جالب بود. موزه( داخل شهر بیشابور ) موزه موزه موزه غار شاپور ۶کیلومتری با شهر بیشابور فاصله داشت که یه جاده فرعی بود و دو تا روستا در دامنه آن کوه بود و آنجا هم بسیار دیدنی بود. برای رفتن به غار بیشابور دو تا مسیر وجود داشت و پایین کوه ما چراغ قوه خریدیم که بتونیم داخل غار را ببینیم و باران هم همچنان می آمد و ما کاملا" خیس شده بودیم و خیلی ها وقتی بر می گشتند می گفتند نرید بالا خبری نیست و ... مسیر غار شاپور مسیر غار شاپور ولی وقتی رسیدیم ورودی غار مجسمه ای از شاپور بود و داخل غار هم بسیار دیدنی بود و البته متاسفانه آنجا روشنایی نبود و چراغ قوه هم جواب نمی داد و یک راهنما بود که با چراغ زنبوری راه را نشان می داد و مثلا" لیدر بود و هزینه ای را دریافت می کرد تا یه کمی داخل غار را با نور چراغ نشان بدهد . مجسمه شاپور مجسمه شاپور کتیبه هایی که در دهانه غار نصب بود جالبتر از همه این بود که یه آقای حدود هشتاد سال با عصا آمده بود بالا و کلی شاکی بود که چرا این همه آمده فقط یه مجسمه بیشتر نبوده و خلاصه یه عده در حال مسخره کردن و فحش دادن به شاپور بیچاره بودند که بیکار بودی آمدی این بالا و ....گاهی آدم واقعا" متاثر می شه .در ضمن دست مجسمه شاپور را هم به سرقت برده بودند . داخل غار شاپور غار بیشابور دو طبقه بود و بسیار دیدنی ولی باید امکانات بیشتری برای این غار در نظر می گرفتند تا توریستهای بیشتری برای دیدن آن منطقه می آمدند. توی مسیر برگشت آب و هوا را چک کردیم و ظاهرا " باران خیال بند آمدن نداشت و تا چند روز آینده را هم بارانی اعلام کرده بودند وبا توجه به اینکه مسیر کازرون به برازجان منطقه کوهستانی بود و باران هم می آمد ما تصمیم گرفتیم مستقیم بریم بوشهر و از کازرون به سمت بوشهر حرکت کردیم . مسیر برازجان به بوشهر مسیر خوبی بود و جاده تقریبا" کفی بود ولی مسیر کازرون به برازجان دو تا جاده بود که جاده قدیم که اصلا" پیشنهاد نمی شد و جاده جدید هم باریک بود و مخصوصا" ایام عید بسیار پر ترددو ماشین های سنگین زیادی از آنجا رد می شدند و ظاهرا" مسیر امنی نبود . توی مسیر هم چند تا تونل بود که شانه خاکی برای رکاب زدن نداشت و فکر می کنم عبور از این تونلها یه کم سخت بود چون آنقدر دود توی تونل پیچیده بود که توی ماشین هم حس می شد. شب ساعت 11 شب رسیدیم بوشهر ،اول شهر پیاده شدیم و رفتیم دنبال هتل و یا مسافر خانه در آن نزدیکی گشتیم ولی آدرسهایی را که دادند دور بود و یه کم خرید کردیم و کنار یه خانواده دیگه چادر زدیم. من خیلی دوست د اشتم یه شب توی چادر بخوابم و خلاصه آرزوم برآورده شد ویک شب را توی چادر خوابیدیم . که البته مهسا تا صبح خوابش نرفت و با هر صدایی بیدار می شد ولی من و مریم راحت خوابیدیم ونزدیک ساعت 5 باران گرفت و ما بیدار شدیم و وسایل را جمع کردیم تا خیس نشه . هوای بوشهرم که شرجی بود و هر چی خیس می شد دیگه خشک کردنش مشکل بود و وسایلو جمع کردیم و رفتیم دنبال تربیت بدنی. توی بوشهر خیلی از کسانی را دیدیم که ما را توی جاده دیده بودند و همشون می پرسیدند که کی رسیدید و ..... این عکس را هم یکی از هموطنان عزیز از ما گرفت که .... روز چهارم ، هشتم فروردین ماه سال هزارو سیصدو نود و یک صبح ساعت 6 بیدار شدیم ووسایل را جمع کردیم و صبحانه خوردیم و یه کم نرمش کردیم و ساعت 7 راه افتادیم به سمت جاده بوشهر. توی مسیر به سمت کازرون ، خانه زنیان - دشت ارژن از جمله جاهایی بود که دیدیم. مهسا - مریم در ضمن بستنی های خانه زنیان بسیار معروف بودند و جاتون خالی ما هم این فرصت را از دست ندادیم و گفتیم حالا که تا اینجا آمدیم حتما" بستنی بخوریم . بعد از خانه زنیان دشت ارژن بود که آنجا هم ظاهرا" یک مکان تفریحی برای شهرهای اطراف بود و فکر کنم مثل لواسون که اکثرا" برای تعطیلات و تفریح می روند آنجا و آب و هوای خوبی داشت و گفتند عشایر تابستان به این سمت کوچ می کنند . ما دوست داشتیم شب را دشت ارژن بمونیم ولی زیاد توصیه نکردند و گفتند از نظر امنیت بهتره نمونید مگر با کسی آشنا باشید و بشناسیدشون .( البته چون ما سه تا خانم بودیم) راستی یه مکانی هم بود که ظاهرا" قدمگاه سلمان فارسی بوده که ما بعد از اینکه از آنجا رد شدیم فهمیدیم و متاسفانه نتونستیم از نزدیک ببینیم . توی راه باران خیلی شدیدی گرفت و ظاهرا" خیال بند آمدن هم نداشت و مجبور شدیم دوچرخه ها و وسایلمونو ببریم زیر یک سقف و ماشین بگیریم . حدود چهل دقیقه ای معطل شدیم و هیچ وانتی پیدا نمی شد و مثل موش آبکشیده شده بودیم و یه اتوبوس هم آمد و تا دید دوچرخه داریم سوارمون نکرد و خلاصه یک وانت دیدیم و کلی خوشحال شدیم و تا نگه داشت دیدیم بار داره و رفتیم جلو که عذر خواهی کنیم از اینکه دست نگه داشته بودیم و خودشون پیشنهاد دادند که دوچرخه ها رو روی بارها بیرون از چادرش می بنده و خودمون هم سه تایی باید جلو می نشستیم . داشتیم فکر می کردیم که به جز خودمون کوله هامونم هست و دیگه برای آنها هیچ جایی نبود که یه دفعه یک خانمی آمدند و گفتند اگر بخواهید ما شما را با وسایلتون می بریم و تصمیم گرفتیم خودمون با ماشین بریم و دوچرخه ها را با وانت بفرستیم . خانواده آقای حسن پور خیلی زحمت کشیدند و کلی توی ماشین ازمون پذیرایی کردند و با آقای نسیمی ( راننده وانت ) هم صحبت کردند وتا کازرون ما را بردند که وقتی رسیدیم جلوی تربیت بدنی همچنان باران می آمد و مهسا رفت برای هماهنگی جا که چون اردوی پسرها بود همه خوابگاه را به انها داده بودند و گفتند نمی تونند به ما جا بدهند که به اصرار آقای حسن پور شب را مهمان آنها بودیم و جا داره که اینجا به خاطرلطفی که به ما کردند، ازشون تشکر کنم . مهسا - خودم - آقای نسیمی - آقای حسن پور مهسا- خانم آقای حسن پور - مریم- و خانواده آقای حسن پور سلام دوستان روز سوم هفتم فروردین هزارو سیصد و نود و یک جاده فیروز آباد بازدید از کاخ اردشیر بابکان ( آتشکده ) قلعه دختر ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ http://up.vatandownload.com/images/vb4x6329stj2o5f9fg.jpg زندگی زیباست ، کو چشمی که<< زیبایی>> به بیند؟ کو <<دل آگاهی >> که در <<هستی >> دلارایی به بیند؟ گزارش سفر شیراز – بوشهر سال 91 را با یه تجربه جدید سفر آغاز کردم و تجربه قشنگی بود .بارها و بارها به شیراز و بوشهر رفته بودم و وقتی تصمیم بر این شد که این مسیر را انتخاب کنیم برای سفر یه کوچولو راضی نبودم چون معمولا" دوست دارم جاهایی را که تا حالا نرفتم را ببینم ولی با توجه به شرایط و وضعیت آب و هوا و مسیروارتفاعات و سایت های دیدنی و ... که دوستان زحمت جمع آوری اطلاعات را کشیدند و در نهایت بهترین گزینه این مسیر انتخاب شد وقرار شد سفرمون را از پنجم فروردین شروع کنیم.البته داخل پرانتز باید بگم که بعد از پایان سفر فهمیدم که چقدر اشتباه کرده بودم چون واقعا" در این سفر شیراز برای من شیرازی بود که تا به حال ندیده بودم و مسیرهایی را که همیشه بدون توجه ازشون عبور می کردم حالا قدم به قدمش را می شناختم و توی این سفر لذت سفر کردن را چشیدم. شنبه پنجم فروردین ماه سال یکهزارو سیصدو نود و یک گروه کادوس با سرپرستی خانم مهسا ترابی اعضاء گروه : خانم مریم اکبری و مه لقا ظهیرالاسلام هدف : فرسایش خاک ( خاک پاک مرز پر گهر را حفظ کنیم) بازدید از مناطق دیدنی این مسیر – آشنایی بیشتر با زندگی عشایر – عکاسی و .... _______________________________________ تهران ترمینال آرژانتین و ساعت حرکت 5 بعد از ظهر هزینه بلیط اتوبوس از تهران به شیراز : نفری سی هزار تومان و برای هر دوچرخه ده هزار تومان مدت زمان مسیر تهران – شیراز با اتوبوسهای وی آی پی یازده ساعت فاصله شیراز تا بوشهر حدود ۳۰۰ کیلومتر سال نو مبارک باشه امیدوارم سالی پر از موفقیت و شادی داشته باشید. گاه آسان نیست که بدانی چه راهی در پیش گیری چه تصمیمی بگیری یا چه کنی زندگی زنجیری از افقهای نو آرزوهای نو روزهای نو و تغییراتی است که به سوی تو می آیند. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فکرشو بکنید بعد از یه تایم طولانی فردا قراره یکی از آرزوهات برآورده بشه فردا قراره اولین سفر با دوچرخه ام را آغاز کنم.(البته سفر چند روزه) یعنی کوله چند روزه ببندیم و با کیسه خواب و چادر و .... راهی جاده بشیم . وای چقدر خوش بگذره . موفق باشید من برای آن به این دنیا نیامده ام که زندگی کنم . من برای این به این دنیا آمده ام که هدفم را از زندگی کردن مشخص کنم. هیچی قشنگتر از آماده شدن برای سفر نیست. دو هفته پیش تصمیم گرفتیم که حتما" یه برنامه ای برای عید بگذاریم . با توجه به اینکه وضعیت تعطیلیمون یه کم مشخص نبود ولی به هر ترتیبی برنامه را جور کردیم که توی هفته دوم سفرمون را شروع کنیم. من خیلی از وسایل را نداشتم و به کمک مهسا و مریم بعضی ها را خریدم و بعضی ها را قرار شد به من قرض بدهند و من بعدا" آنها را تهیه کنم. مسئولیتها تقسیم شد و هر کسی یک بخش از کار را باید انجام می داد که وقتی انشاالله رفتیم و برگشتیم توی گزارش به صورت کامل توضیح می دم . هفته اول را با خانواده میریم سمت خوزستان . پیشاپیش سال نورا تبریک می گم و برای همه دوستان آرزوی موفقیت و سلامتی دارم.
سلام دوستان این هم عکسهایی که قولشو داده بودم خانم اکبری (مریم) این عکس را همان آقایی ازمون گرفتند که گفتم معلم بودند و روزهای تعطیل چوپانی می کردند امامزاده جعفر ابن موسی الکاظم(ع) واقع در پیشوا خاله و شوهر خاله مریم که از مهمان نوازیشون باید تشکر کنم مخصوصا"موقع برگشت خیلی کمکمون کردند فضای تفریحی که قبلا" توضیح دادم و دور نمای پیشوا دوچرخه هامون توی قطار ورامین- تهران موفق باشید پنج شنبه بیست و هفتم بهمن ماه ساعت حدود 10 شب بود که تصمیم گرفتیم با خانم اکبری ( مریم ) جاده ورامین را به سمت پیشوا رکاب بزنیم. اولین تجربه رکاب زدن توی جاده ( جمعه بیست و هشت بهمن ماه) یک کمی دودل بودم که این برنامه را شرکت کنم یا نه و یه کمی هم به خاطر هوا نگران بودم که تصمیم گرفتیم چند تا لباس اضافه با خودمون ببریم که اگر هوا بارانی بود به مشکل نخوریم. ساعت پنج صبح بیدار شدم وعجله ای یه صبحانه کوچولو خوردم و سریع رفتم که دیرم نشه و وقتی وارد پارکینگ شدم دیدم متاسفانه یکی از همسایه ها ماشینشو جلوی ماشین ما گذاشته بود و امکان بیرون آمدن نبود از طرفی هم هیچ تایمی برای رکاب زدن تا خانه مریم اینها را نداشتم خلاصه تصور کنید که دیرتون شده و ساعت 5 صبح جمعه می خواهید همسایتون بیدار کنید . دیگه دلموزدم به در یا و زنگ زدم گفتم نهایتش اینه که ناراحت می شه و غر می زنه ! خلاصه بعد از چند تا زنگ بیدارشون کردم و به سرعت به سمت مقصد را ه افتادم و بعد از این تاخیر ما سفرمونو ساعت 7 صبح از میدان منیریه شروع کردیم. هوا خیلی عالی بود نه باد می آمد و نه خبری از باران بود توی مسیر تا شهر ری توقفی نداشتیم والبته وقتی می خواستیم وارد جاده اصلی ورامین بشیم یه جا مجبور شدیم دوچرخه هامونو از روی پل هوایی ببریم که کار سختی بود ولی رفتیم. مسیر را ادامه دادیم تا و قتی به تابلوی آتشکده رسیدیم آنجا از افراد محلی پرس و جو کردیم که بریم اتشکده را ببینیم ولی چون توی جاده فرعی بود تصمیم گرفتیم به مسیر ادامه بدیم چون من نمی دونستم که می تونم تا پایان مسیر را رکاب بزنم یا نه و ترجیح دادیم مسیرهای حاشیه ای را حذف کنیم و در ضمن دوربین عکاسی هم نداشتیم که عکاسی کنیم و با موبایلمون عکس می گرفتیم. از شهر ری که خارج شدیم متاسفانه هیچ تابلویی جهت اطلاع از مسافت باقیمانده نبود و ما هم سعی کردیم توی راه توقفی نداشته باشیم تا زمان را از دست ندیم. وقتی قرچک را رد کردیم دیگه نگرانی برای ادامه مسیر نداشتیم و توی راه هم خوشبختانه همه افراد محلی همکاری لازم را می کردند و راهنماییمون می کردند. یه جا کنار جاده از آقایی که شغلشون چوپانی بود خواهش کردیم که ازمون عکس بگیره و براشون جالب بود که ما از تهران رکاب می زدیم وبعد که کمی صحبت کردیم گفتند که شغل اصلیشون معلمیه و روزهای تعطیل چوپانی می کردند. راهمونو ادامه دادیم تا به ورامین رسیدیم و خوشبختانه جاده کفی بود و خیلی سریع تر ازچیزی که فکر می کردیم به پیشوا رسیدیم ساعت حدود یک بود و قرار بود بریم منزل خاله مریم . وقتی رفتیم آنجا کلی ازمون پذیرایی کردند بعد از رکاب زدن هیچ چیزی بهتر از یه جای گرم و یه چای و غذای داغ نیست.که زحمت کشیده بودند و حسابی شرمندمون کردند. جاتون خالی بود و یه کم استراحت کردیم و ساعت 4 رفتیم سمت امامزاده ای که آنجا بود( امامزاده جعفرابن موسی الکاظم ) و زیارت کردیم بعد رفتیم بالای یه تپه ای که هم مزار شهدای گمنام بود و هم جایی برای تفریح مردم که وسایل بازی برای بچه ها و جایگاهی برای نشستن واستراحت کردن. از آن بالا منظره شهر خیلی قشنگ بود. با توجه به اینکه قرار بود مسیر برگشت را با قطار برگردیم سریع رفتیم خونه تا وسایلمونو برداریم و بریم ایستگاه. جمعه ها ساعت 6 قطار به سمت تهران حرکت می کرد و ما هم که نمی دونستیم که قطار شهری است و نمی تونیم دوچرخه ها را با آن ببریم وقتی رفتیم سوار بشیم رئیس قطار اجازه نداد و خلاصه داستان داشتیم و بعد از اینکه شوهر خاله مریم با رئیس خط کلی صحبت کرد و دیگه یه عالمه التماس و خواهش کردیم تا اینکه قبول کرد تا شهر ری ما را ببره. بازم بهتر از هیچی بود. سوار شدیم و طبق قولی که داده بودیم شهر ری پیاده شدیم هوا تاریک بود و ما یه چراغ جلو بیشتر نداشتیم و وقتی هم توی مسیر می آمدیم خیلی جاها نور کافی نبود و از هر کسی مسیر را سئوال می کردیم همه می گفتند چرا شب آمدید خطر ناکه. باید کلی توضیح می دادیم که صبح حرکت کردیم و این قسمت از برنامه را پیشبینی نکرده بودیم. خلاصه وقتی به نزدیکیهای خیابان شاهپور رسیدیم من دیگه خیلی خسته بودم و جاتون خالی رفتیم یه جا و یه نوشیدنی خوردیم و چند دقیقه استراحت کردیم و خوشبختانه به سلامت سفرمون به پایان رسید. لحظه به لحظه اش برام یه تجربه جدید بود. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خیلی تلاش کردم که عکس بگذارم ولی هر کاری کردم وسط آپلود هنگ می کنه بعدا" عکسها را می گذارم.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


